بورخس و قران

قران منبع الهام خیلی از نویسندگان، هنرمندان و شاعران بوده است.

از ميان رمان‌ نويسان عرب نيز افرادي مانند نجيب محفوظ از مصر و اميل حبيبي از كشور فلسطين در داستان‌ نويسي خود از قرآن و به ‌ويژه سوره يوسف(ع) بهره‌هاي فراواني گرفته‌اند.

قران یک اثر هنری است که توسط خیلی از هنرمندان غیر عرب زبان هم خوانده شده. از جمله این هنرمندان، خورخه لوئیس بورخس آرژانتینی است. کلید درک بورخس هم همین جاست. نویسنده‌ای که انگار آثارش در یک بده بستان جهانی شکل گرفته. آثار او مثل کتابخانه ای جهانی است و ردپای بسیاری از کلاسیک های جهان را می شود در داستان هایش دید.

بورخس، یکی از پرکارترین  و با تکنیک‌ترین داستان نویسان جهان است و کسانی که داستان را حرفه ای تر دنبال می کنند، با آثارش از جمله "کتابخانه بابل"‌،‌  "‌هزارتوهای بورخس" ،‌ "ويرانه‌هاي مدور"، "الف و چند داستان ديگر"، "كتابخانه بابل"، "اطلس"، "هزارتوهاي بورخس"، "كتاب موجودات خيالي"، "اولريكا و هشت داستان ديگر"،  آشنا هستند. و البته ترجمه احمد میرعلایی.

 

در پست های بعدی،‌بیشتر در مورد بورخس و دیگر نویسندگان الهام گرفته از قران صحبت خواهیم کرد.

سوره ای که سپر جهنم است

قیصر، پادشاه روم به یكی از خلفای بنی عباس نوشت ما در انجیل دیدهایم هر كس سورهای را بخواند كه خالی از هفت حرف باشد ، خداوند جسدش را بر آتش جهنّم حرام میكند و آن هفت حرف عبارتست از « ث » ، « ج » ، « خ » ، « ز »، « ش » ، « ظ » و « ف » . ما، در تورات و انجیل آن سوره را نیافتهایم، آیا در كتب خود چنین سورهای را دارید؟ و اگر جواب مثبت است مراد از این حروف هفتگانه چیست؟

خلیفه عباسی ، علماء و دانشمندان را جمع كرد و سؤال را مطرح نمود. لكن هیچ یك نتوانستند جواب سؤال را بدهند ؛ به ناچار سؤال را از حضرت هادی علیهمالسلام پرسیدند . حضرت هادی علیهالسلام فرمود : آن سورهای كه آنها در جستجوی آن هستند و در كتب آسمانی سابق نیافتند، در قرآن مجید موجود است و آن سوره ، « سوره حمد » است كه هیچ یك از این حروف هفتگانه در آن نمیتوان یافت .

پرسیدند : حكمت آن چیست و این حروف علامت چیست ؟

 حضرت فرمودند :

« ث » اشاره به « ثبور » دارد ؛

« ج » اشاره به « جحیم » دارد ؛

« خ » اشاره به « خبیث » دارد ؛

« ز » اشاره به « زقّوم » دارد ؛

« ش » اشاره به « شقاوت » دارد ؛

 « ظ » اشاره به « ظلمت » دارد ؛

« ف » اشاره به « فرقت » دارد .

این پاسخ را برای قیصر روم فرستادند؛ چون جواب به پادشاه رسید بسیار مشعوف شد و دانست كه دین حق همان اسلام است و لذا بلافاصله به اسلام گروید .


چرا سوره توبه بسم الله ندارد؟

بسم الله نداشتن سوره توبه هم،‌ از ان سوالاتی است که در ذهن خیلی ها هست.

از آن جا که این سوره به هنگام اوج گرفتن اسلام در جزیره عرب و پس از درهم شکسته شدن آخرین مقاومت مشرکان نازل گردیده، محتوای آن دارای اهمیت ویژه و فرازهای حساسی است.


نگرشی بر محتوای سوره توبهقسمت مهمی از این سوره پیرامون باقی مانده مشرکان و بت پرستان و قطع رابطه با آن‌ها، و لغو پیمان‌هایی است که با مسلمانان داشتند، تا بقایای بت پرستی برای همیشه از محیط اسلام برچیده شود.
قسمت دیگری از این سوره از منافقان و سرنوشت آنان سخن می‌گوید و به مسلمانان هشدار می‌دهد و نشانه‌های منافقان را می شمارد. در بخش دیگری از سوره مذکور، درباره اهمیت جهاد در راه خدا، سخن به میان آمده و در فرازی دیگر از این سوره برخی از انحرافات اهل کتاب (یهود و نصاری) از حقیقت توحید را یادآور می‌شود.
همچنین دعوت مسلمانان به اتحاد و سرزنش تخلف کنندگان از جهاد و مباحث دیگری مانند: داستان هجرت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آ له) مسأله ماه‌های حرام ـ که جنگ در آن‌ها ممنوع است ـ موضوع جزیه ـ نوعی عوارض ـ از اقلیت‌ها و پیروان ادیان دیگر و... در قسمت‌های بعد این سوره، مورد توجه قرار گرفته است. (تفسیر نمونه، آیة الله مکارم شیرازی و دیگران، ج 7، ص 271 ـ 280)
سوره توبه در قرآن کنونی، نهمین سوره است; ولی در ترتیب نزول آن بر پیامبر(صلی الله علیه و آ له و سلم) بنا بر روایت ابن عباس، آخرین سوره‌ای است که نازل شده و بنا بر آن چه زرکشی نقل کرده.
آخرین سوره‌ای که بر پیامبر نازل شده سوره مائده است و سوره توبه قبل از سوره مائده نازل شده است.( تاریخ قرآن، آیت الله معرفت، ص 58)


این سوره در حقیقت دنباله سوره انفال است؛ زیرا در سوره انفال پیرامون پیمان‌ها سخن گفته شده، و در این سوره پیرامون القای پیمان‌های پیمان‌شکنان بحث شده است.( مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج‌7، ص 273) امام صادق (علیه‌السلام) در روایتی می‌فرمایند:" انفال و توبه یکی هستندچرا در ابتدای سوره توبه "بسم الله الرحمن الرحیم" نیست؟
ما روایتی که دلالت بر حذف "بسم الرحمن الرحیم" و آیاتی از سوره‌ی توبه داشته باشد، در کتاب الإتقان سیوطی پیدا نکردیم ولی مضمون چنین روایتی در کتاب دیگری از کتب اهل سنت وجود دارد که در پاسخ باید بگوییم:
1-
از آنجا که این سوره، یک روش محکم و سخت را در مقابل دشمنان پیمان‌شکن و اظهار برائت و بیزاری از آنان و اعلام جنگ با آنان، در پیش گرفته است، و روشنگر خشم خداوند نسبت به این گروه است، با "بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ" که نشانه صلح و دوستی و محبت و بیان کننده صفت رحمانیت و رحیمیت خدا است، تناسب ندارد (مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج‌7، ص 273) و به همین جهت با "بسم الله الرحمن الرحیم" شروع نشده است. حضرت علی (علیه‌السلام) در این مورد می‌فرماید: "علت نیامدن بسم اللَّه آن است که: «بسم اللَّه برای امان و رحمت است ولی سوره برائت برای برداشته شدن امان، نازل شده است».( حاکم نیشابوری، مستدرک،ج2 ،ص330)
2-
این سوره در حقیقت دنباله سوره انفال است؛ زیرا در سوره انفال پیرامون پیمان‌ها سخن گفته شده، و در این سوره پیرامون القای پیمان‌های پیمان‌شکنان بحث شده است.( مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج‌7، ص 273) امام صادق (علیه‌السلام) در روایتی می‌فرمایند:" انفال و توبه یکی هستند." (مجلسی، بحارالانوار،ج 89 ،ص277)

اسامی سوره توبه

1.
براءة، در کثیری از مصحف‌ها و در کلام سلف و…، این سوره، براءة نامیده شده است. (1) که به معنای «اعلام بیزاری» و مراد «سلب مسئولیت و بی‌اعتبار ساختن پیمان طرف مقابل ـ یعنی مشرکان ـ است
ثعلبی، مسنداً (با سند پیوسته) از عایشه از رسول خدا (صلی الله علیه و آ له) چنین آورده است:
«
ما نزل علیّ القرآن الاّ آیة آیة و حرفاً حرفاً خلا سورةِ البراءة و قل هو الله احد فإنهما نزلتا علیّ و معهما سبعون ألف صفّ من الملائکة کلّ یقول «یا محمد! إستوص بنسبة الله خیراً» ـ قرآن بر من حرف به حرف و آیه به آیه نازل گشت مگر سورة براءة و قل هو الله احد. این دو، درحالی بر من نازل شدند که فرشتگان در هفتاد هزار صف آن دو را همراهی می‌کردند و هر یک می‌گفتند. «ای محمّد! به نیکی به توصیف پروردگارت سفارش کن.»(2)

در روایتی از امام صادق (علیه السلام) می‌خوانیم: «الأنفال و براءة واحد.» نظیر این خبر از سعید بن مسیّب هم نقل شده است. (همو، همانجا) بر زبان صحابه نیز نام براءة رفته است.
در اخباری از ابیّ بن کعب (3)، براء بن عازب(4) ، ابن عباس و عثمان بن عفّان(5) ، انس بن مالک(6) ، عمر (7)، در قصّه حج گزاردن مردم با ابوبکر و ضمن خبری صحیح که ابوهریره گفته است: «… در میان اهل مِنا علی بن ابی طالب (علیه السلام)، براءة را مکرّر اعلام کرد،» (8)
در صحیح بخاری، از زید بن ثابت روایت شده است: «آخرین سوره‌ای که فرود آمد، سوره براءة بود
بخاری، در کتاب التفسیر صحیح خود، عنوان سوره توبه را، براءة نهاده و نوشته است: «باب تفسیر سورة براءة.» نامیدن سوره توبه به براءة، از گونه نام گذاری یک سوره به نخستین واژه اوست. (همو، همانجا)،

2.[b]
الفاضحة، سعید بن جبیر گوید به ابن عباس گفتم: «سورة التوبة» بی‌درنگ گفت: «تلک الفاضحة: ـ بله ـ آن رسواگر است. هماره نازل می‌شد تا آنجا که بیمناک شدیم یکی‌شان (منافقان) را از قلم نیاندازد و نام ببرد».[/b]
این سوره را فاضحه نامند از آن روی که دو چهرگان را با آشکار کردن دو رویی‌شان، مفتضح ساخته است.(9) ابوالشیخ از عکرمة نقل کرده است که عمر گفت: « ـ پیامبر (صلی الله علیه وآله) ـ هنوز از نزول براءة فارغ نشده بود و ما می‌پنداشتیم [با ادامة نزول] یک تن از ما باقی نخواهد ماند که دربارة وی چیزی نازل نشود!!!» (10).



3.
العذاب، حذیفة بن یمان گوید: سوره توبه خوانندش حال آنکه سوره عذاب است از آن روی که برای عذاب کافران نازل گشت.(11)4. المُبعثِرة، منسوب به ابن عباس، زیرا که رازهای منافقان را می‌کاود و زیر و رو می‌کند.

5.[b]
المقشقشة، منسوب به ابن عباس، و به معنای پیراینده، چنینش نامیدند، زیرا کسی را که بدان بگرود ـ و دل بندد ـ از نفاق و شرک ایمن می‌کند و سالم می‌دارد و از آن روی که در آن به یکتایی (اخلاص) و پیراستن وجود از غیر خداوند، فراخوانده‌اند.[/b]
6.
المُدَمدِمة، از سفیان‌بن عیینة، به معنای نابوده‌کننده و ویرانگرِ ـ باطل ـ .
7.
الحافرة، از حسن [بصری] زیرا دلهای منافقان را می‌کَنَد و آنچه را پوشانده‌اند هویدا می‌سازد. یادآور می‌شویم که حسن از تابعان بوده است.
8.
المثیرة، از قتادة (تابعی). چون رسوایی‌ها و زشتی‌هایشان را جستجو و آفتابی می‌کند.
9.
المنِقّرة، از عبید بن عمیر نقل شده است. به معنای کاونده چون آنچه را در دل مشرکان است می‌کاود، «تا سیه روی شود هر که در او غشّ باشد».
10.
الکاشفة، به نظر می‌رسد چنین نامیده شده است چون از اسرار نهفته دو سیمایان مزوّر پرده بر می‌دارد و رازهای سربه مُهرشان به عالم، سَمَر کند، «وین راز سر به مُهر، به عالم سَمَر شود.» یعنی أسرار منافقان آشکار و نَقل محافل و مجالس می‌گردد.
11.
المُنَکِّلة، به معنای باز دارنده و دور کننده، چون متعمق در آیاتش را از حق‌پوشی، تزویر و دورویی دور می‌کند. این عنوان به معنی عقوبت‌گر و تنبیه‌گر نیز هست، چون کافران و منافقان را می‌آزارد و گوشمالی می‌دهد «گوشمالی بیند از قرآن که اینش پند بس! ». (12)


عکس العمل شیطان هنگام شنیدن آیت الکرسی

در میان حکایت های داستانی در مورد قران، حکایت عکس العمل شیطان هنگام شنیدن آیت الکرسی یکی از آموزنده ترین مطالبی است که نقل شده است:

آمده است:

امام محمد باقر از امیر المومنین (ع) روایت فرموده: هنگامی كه آیت الكرسی نازل شد رسول خدا (ص) فرمود آیه الكرسی آیه ای است كه از گنج عرش نازل شده و زمانی كه این آیه نازل گشت هر بتی كه در جهان بود با صورت به زمین خورد.


در این زمان ابلیس ترسید و به قومش گفت :"امشب حادثه ای بزرگ اتفاق افتاده است باشید تا من عالم را بگردم و خبر بیاورم.

ابلیس عالم را گشت تا به شهر مدینه رسید مردی را دید و از او سوال كرد: " دیشب چه حادثه ای اتفاق افتاد"

مرد گفت "رسول خدا فرمود:" آیه ای از گنج های عرش نازل شد كه بت های جهان به خاطر آن آیه همگی با صورت به زمین خوردند. ابلیس بعد از شنیدن حادثه به نزد قومش رفت و حادثه را به آن ها خبر داد.

امیدبخش ترین ایه ی قران...

در داستان جالبى از امیر المومنین حضرت على(علیه السلام ) به این مضمون نقل شده است كه روزى رو به سوى مردم كرد و فرمود: به نظر شما امید بخش ترین آیه قرآن كدام آیه است ؟ بعضى گفتند آیه "ان الله لا یغفر ان یشرك به و یغفر ما دون ذلك لمن یشاء"(خداوند هرگز شرك را نمى بخشد و پائین تر از آن را براى هر كس كه بخواهد مى بخشد) سوره نساء آیه 48

امام فرمود: خوب است ، ولى آنچه من میخواهم نیست ، بعضى گفتند آیه "و من یعمل سوء او یظلم نفسه ثم یستغفرالله یجد الله غفورا رحیما" (هر كس عمل زشتى انجام دهد یا بر خویشتن ستم كند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحیم خواهد یافت) سوره نساء آیه 110
امام فرمود خوبست ولى آنچه را مى خواهم نیست .

بعضى دیگر گفتند آیه "قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفورالرحیم" (اى بندگان من كه دراثر گناه، بر خویشتن زیاده روی کرده اید، ازرحمت خدا مایوس نشوید در حقیقت ‏خدا همه گناهان را مى‏آمرزد كه او خود آمرزنده مهربان است) سوره زمرآیه53

امام فرمود خوبست اما آنچه مى خواهم نیست ! بعضى دیگر گفتند آیه "و الذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا نفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله" (پرهیزكاران كسانى هستند كه هنگامى كه كار زشتى انجام مى دهند یا به خود ستم مى كنند به یاد خدا مى افتند، از گناهان خویش آمرزش مى طلبند و چه كسى است جز خدا كه گناهان را بیامرزد)
سوره آل عمران آیه135
باز امام فرمود خوبست ولى آنچه مى خواهم نیست . در این هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه كردند فرمود: چه خبر است اى مسلمانان ؟ عرض كردند: به خدا سوگند ما آیه دیگرى در این زمینه سراغ نداریم . امام فرمود: از حبیب خودم رسول خدا شنیدم كه فرمود:
امید بخش ترین آیه قرآن این آیه است
"
واقم الصلوة طرفى النهار و زلفا من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلك ذكرى للذاكرین"
سوره هود آیه 114

و فرمود: اى على! آن خدایى كه مرا به حق مبعوث كرده و بشیر و نذیرم قرار داده یكى از شما كه برمى‏خیزد براى وضو گرفتن، گناهانش از جوارحش مى‏ریزد، و وقتى به روى خود و به قلب خود متوجه خدا مى‏شود از نمازش كنار نمى‏رود مگر آنكه از گناهانش چیزى نمى‏ماند، و مانند روزى كه متولد شده پاك مى‏شود، و اگر بین هر دو نماز گناهى بكند نماز بعدى پاكش می‏كند، آن گاه نمازهاى پنجگانه را شمرد
بعد فرمود: یا على جز این نیست كه نمازهاى پنجگانه براى امت من حكم نهر جارى را دارد كه در خانه آنها واقع باشد، حال چگونه است وضع كسى كه بدنش آلودگى داشته باشد، و خود را روزى پنج نوبت در آن آب بشوید؟ نمازهاى پنجگانه هم به خدا سوگند براى امت من همین حكم را دارد.

داستان های قرآنی

قرآن كريم آخرين وحي نامةالهي در اديان توحيدي و ابراهيمي و كتاب مقدس اسلام است كه به عين الفاظ و حياتي است و بدون هيچ كم و كاستي، با دقيق‌ترين جمع و تدويني كه در تاريخ كتب آسماني سابقه دارد.
.با استفادهاز نسخه‌اي كه در زمان حيات پيامبر(ص) نوشته شده بود ولي حالت كتابي و مصحف نداشته، در عصر عثمان به هيئت كتاب در مي‌آيد و اين واقعة عظيمدوران ساز در فاصلة بين 11 هجري وفات پيامبر(ص9 و 3) هجري كه هنوز 5 سال از خلافت عثماني باقي بوده است ، انجام مي گيرد .
بنابراين قرآن كهنترين و معبرترين پشتوانه و گنجينة زبان عربي است . قطع نظر از جنبه قدسي و حياتي‌اش اهميت زباني و ادبي و لغوي بلاغي آن نيز طراز اول است . لذا دستور اهميت قرآن كريم فقط در اين نيست كه وحي نامه‌اي به عين الفاظ و بدون تغيير و تحريف است و اساس شريعت و علوم شرعي اسلامي را تشكيل مي دهد،‌بلكه در اين هم هست كه فرهنگ آخرين است .
در قرآن كريم در لابه‌لاي مباحث و مسائل توحيدي و مربوط به خلقت جهان و انسان و دربارة آخريت و توصيف بهشت و جهنم و احكام فقهي و مضامين و معاني متعدد ديگر شرح حال اقوام و انبياي پيشين هم آمده است و جز داستان حضرت يوسف هيچ داستاني از آغاز تا انجام در يك توصيف و ترتيب و توالي كامل نيامده است، بلكه غالباً تلميحات و اشارات كم و كوتاه به هر قصه‌اي هست.
لذاقصرها‌ گاه مكرر است (البته در عين وحدت معنا گاه تنوع تعبير و عبارت دارد) و گاه مكمل همديگر .
قصه‌هاي قرآن اعم از قصه‌هاي پيامبران است يعني سخن از شخصيتهاي غير پيامبر اعم از مثبت مانند لقمان و مؤمن آل فرعون يا منفي مانند سامري و قارون و فرعون آمده است . نيز بايد توجه داشت كه در مورد داستانهاي قرآن همواره بايد از قصه يا قصص استفاده كنيم و كاربرد كلمة اسطوره يا اساطير روا و صحيح نيست.
قصص قرآن
قرآن كتابي است با تنوع عظيم موضوعي و پرمضمون و معنايي، كه از اين نظر و با توجه به حجمش هيچ كتابي آسماني ديگر يا بشري كه در عين حال ارزش والاي هنري هم داشته باشد قابل مقايسه نيست . در نسج شگرف و گوناگون و مضمون در مضمون، قرآن كريم كه خطي نيست بلكه حلقوي و حجمي است يك آهنگ خوشنواي سراسري، گاه پيدا و گاه پيوسته و گاه گسسته تكرار مي شود وآن قصص قرآن است.
نيز پيشتر اشاره شد كه قصص قرآن اعم از قصص انبياء است به اين شرح كه هر قصة پيامبري مانند قصة نوح، هود يا ابراهيم عليهم السلام جز و قصص قرآن است ولي هر قصة قرآني از جمله قصة قارون يا لقمان يا زيد جز و قصص انبياء و اقوام پيشين نشان مي داده‌اند.
دو پديده در همين زمينه، در همان صدر اسلام رخ نموده است. يكي از آنها كوشش يكي از مشركان مكه به نام نفنربن حارث بود كه مردي جهانديده و اگر طنز آميز نباشد ايران شناس بود. يعني هم به ايران سفر كرده بود و هم به احتمال نزديك به واقع فارسي مي دانست و در شناخت قصص و اساطير ايراني دست داشت و مي‌كوشيد كه در برابر جاذبة عظيم و بهخيال خود سحرگونة قرآن كريم، مقاومت كند و در جهت نفي حكمت از آن برآيد. و براي انصراف خاطر و توجه كساني كه مجذوب قرآن مي شدند، داستهاي رستم و اسفنديار و نيز داستانهاي ديگري از ايران باستان را كه بعدها در شاهنامه مدون شد ، براي آنان مي خواندند كه به تعبير قرآن كريم لهوالحديث ( يعني داستانهاي سرگرم كننده و بي‌پايه و آكنده از اساطير و خرافات ) بود.
پديدة حارث نشان مي دهد كه داستانهاي قرآن در دل مخاطبان نفوذ داشته است . پديدة ديگر ، نقل و حكايات اهل كتاب مخصوصاً يهوديان اسلام آوردة معاصر پيامبر(ص) علي الخصوص كعب الاجار، وقب بن منبه و عبدالله بن سلام بود كه براي شرح و بسط دادن به قصص قرآن از مأثورات يا مسموعات خود، به عنوان تفسير استفادهمي كردند كه به اسرائيليات (يعني وابسته به معارف بني اسرائيل و توسعاً يعني يهود) معروف است.
بعضي از محققّان و قرآن پژوهان به اسرائيليات و قرينة آن نصرانيات (نقل مأثورات ومعارف مسيحي براي شرح و بسط دادن مسائل اسلامي ) توجه ـ كامل دارند و براي آنها ارزش حقيقي ـ تاريخي قائلند. و بعضي ديگر برعكس. دربارة آنها به كلي بدگمانند يا برآنند كه اينگونه اخبار افسانه‌آميز را كه غير تاريخي و غير انتقادي است و تفاسير مسلمانان را آلوده كرده است را از بين ببرند. به نظر مي رسد كه بايد با اسرائيليان و نصرانيان، با احتياط و انتقاد علمي بدون احساسات حاد اعم از مثبت و موافق يا منفي و مخالف مواجه شد.
چرا كه رد يا قبول افراطي آنها زيانبار است اما تلقي انتقادي مي تواند مفيدباشد.
تفاوتها و شباهتها
قصه‌هاي قرآني با قصه‌هاي عادي و عرض انساني هم شباهتهاي بسيار و هم تفاوتهاي بسياري دارد . في المثل قصه‌هاي قرآني همه حق و صدق و راست و درست است. هيچ كدام حاصل تخيل و برساخته نيست اما با داستانهاي واقعي و واقع گرايانة بشري هم فرصتهاي عمده دارد . في المثل در قصص قرآن هيچ شخصيت كه وجود خارجي نداشتده باشد خلق نمي شود. يا بر داستانهاي قرآني جز آنكه تخيل راه ندارد، اغراق و اطناب و به اصطلاح آب و تاب و زمينه سازي زماني و مكاني و طرح و توطئه‌هاي ادبي و نظاير آن نيز راه ندارد.
حتي داستانهاي قرآني توالي و تسلسل ظاهري هم ندارند و غالباً تلميحات به گوشه‌اي از زندگي و سوانح عمري انبياي الهي در چند آيه به عمل مي آيد و اينگونه تلميحات و اشارات در سراسرقرآن كريم گسترده و به ندرت يك داستان از آغاز تا انجام در يك سوره مي آيد . تنها يكي استثناء معروف داريم كه عبارتاست از داستان حضرت يوسف (ع) و برادرانش كه به صورت يكپارچه سراسر سورة يوسف را در برگرفته است .
بعد از آن تا حدودي به اين موارد مي‌توان اشاره كرد كه البته به اندازة داستان يوسف يكپارچه مسلسل و مفصل نيستند.
داستان حضرت موسي در سورة طه: داستان داود در سورة (ص) ، داستان سليمان در سوره نمل، داستان نوح در سورة نوح
ولي جاي شگفتي است كه داستان يونس در سورة يونس حتي به اندازة چند آيه هم نيست و داستان ابراهيم فقط در سورة ابراهيم نيست و در سوره ابراهيم فقط داستان ابراهيم نيست بلكه مضامين و قصص ديگري هم هست . وبقيه و بلكه عمدة داستان او را بايد در سورة بقره و سوره‌هاي ديگر يافت . اشاره بر حضرت ابراهيم (ع) در 15 سورة قرآن پراكنده است.
يكي ديگر از تفاوتهاي داستانهاي قرآني وداستانهاي بشري در اهداف آنهاست كه هدف قرآن سرگرمي يا ايجاد خط هنري به تنهايي نيست بلكه انذار يعني هشدار دادن و اعتبار يعني عبرت گرفتن و بيان اصول و احكام و نتايج اخلاقي است.
همچنين تسلي دادن به حضرت رسول(ص) تا بداند كه انبياي عظام الهي در راه دعوت و ارشاد مردم چه رنجها كشيده‌اند و چه بي مهريها ديده‌اند و همچنان نستوه و شكست ناپذير و بدون نرمش و سازش در برابر باطل، همواره حقجو و حقگو بوده‌اند و نظاير اين نيز مي توان گفت.
سرگذشت اقوام و امم پيشين نيز به نوعي سنن الهي و فلسفة تاريخ الهي را باز مي‌نماياند. ونشان مي‌دهد كه اتراف يا استكبار بطر و بي ايماني و فساد اخلاقي چه بسيار اقوام را به نابودي كشانده و نظاير اين درس و عبرتها و حكمتها .
معرفي كتاب
از خود قصص قرآن يا قصص انبياء و نيز دربارة آنها كتابها پرداخته‌اند به فارسي آثار كهن دل‌انگيزي داريم. مانند قصص الانبياء نيشابوري، قصه‌هاي قرآن برگرفته از تفسير سورآبادي. داستانهاي قرآني مشروح و مفصلي كه در تفسير كشف الاسرار و تفسير ابوالفتح رازي آمده است. (داستانهاي تفسير اخير را آقاي عسگر حقوقي گردآورده است). در عصر جديد نيز قصص قرآن آقاي صدرالدين بلاغي و تاريخ انبياء كه تأليف و ترجمة سيد محمد باقر موسوي و علي اكبر غفاري و نيز در سال گذشته اثر ارزشمندي به نام داستانهاي پيامبران با سبك امروزين و در عين حال اتكاء تمام به نقل و روايت قرآني به قلم آقاي سيدعلي موسوي گرمارودي انتشار يافته و با استقبال جوانان و قرآن پژوهان و اهل ادب مواجه شده است و كراراً به چاپ رسيده است.
احسن القصص
با اينكه قرآن داستانهاي جالب و جذاب زيادي هر دو سورة يوسف به عنوان بهترين داستان قرآن معرفي مي شود. به عبارتي نام ديگر اين سوره احسن القصص يعني بهترين داستان ياد مي شود.
سورة قصص
در قرآن سوره‌اي به نام سورة قصص وجود دارد كه به معني داستانهاست. كه موضوع اين سوره راجع به پاداش مؤمن ـ وعدة پيشوائي مؤمنين بر مردم مي باشد .
وجه تسمية اين سوره به قصص پرداختن به داستان سرايي يا قصص (بافتح قاف) مربوط به بعضي انبياء است. كه مفصلتر از همه داستان موسي(ع) از آية 3 تا 46 است . نام ديگر سورة قصص سورة موسي و فرعون ست . 88 آيه و 1439 كلمه هرد. به ترتيب مصحف 28 سوره و به ترتيب نزول 49 سورة قرآن و مكي است . صحيح آن كمي بيش از نيم جزء است . داستان قارون نيز در همين سوره است .

حكايت پارسايان (مجموعه داستان های و حکایت های آموزنده دینی )

حكايات و تمثيلات، با همه سادگى و كوتاهى شان، پر نقش و نگارترين صفحه در كتاب تمدن و فرهنگ بشرى‏اند . صاحبان انديشه‏هاى پيچيده و افكار بلند، وقتى به اهميت حكايات ملى و آيينى خود پى مى‏برند كه دوران خامى و نارسيدگى را پشت سر گذاشته و پختگى و بلوغ يافته باشند . در فرهنگ عاميانه، حكايت نوعى اسباب بازى است كه فقط به كار كودكان مى‏آيد و هرازگاه به خلوت بزرگ‏ترها هم سر مى‏كشد تا دمى آنان را سرگرم كند؛ همين. آنان كه احساس دانشمندى مى‏كنند، دامن خود را از آن بر مى‏چينند و سخت در تلاشند كه تهمت داستان گرايى و حكايت گرى را از خود بپيرايند . شايد هم حق با همين هاباشد؛ چون به هر حال قصه گويى، هيبت عالمانه آنان را در هم مى‏شكند و جاى آن شكوه و جلال خيالى را به نشاط و سر زندگى مى‏دهد؛ نشاطى كه فقط در دل‏هاى صاف و حساس كودكان، نشانى از آن باقى است . وقتى مى‏توان در هيئت عالمان زيست و هيبت بزرگان داشت و هر صفحه از كتاب خود را به خون چندين منبع و مأخذ و ارجاع، رنگين كرد و نسخه‏هاى قديم را كاويد و نوشته‏هاى جديد را وزن كرد، چه جاى حكايت‏هاى كودك پسند است و حكمت‏هاى همه فهم؛ آن هم حكايات و قصصى كه سلسله سند آن‏ها توثيق نشده و محك تعادل و تراجيح نخورده است و هر سطر آن در مصاف با چند و چون‏هاى عالمانه بر خود مى‏لرزد .

يكى از همين حكايت گويان كه از هيئت و هيبت عالمان بيرون در آمد و به راهى ديگر رفت، مولوى است . صابون داستان سرايى و قصه گويى به تن و نيز خورده است . در دفتر سوم مثنوى، سخن منتقدان خود و كتابش را بهتر از خود آنان نقل مى‏كند كه گفته‏اند: مثنوى، سخن سبك و بى‏مقدارى است؛ زيرا در آن جز قصه و حكايت نيست . آن مباحث دقيق عرفانى كه در آن‏ها از مقامات تبتل تا فنا سخن مى‏رود و ذكر بحث و اسرار بلند، جايى در مثنوى ندارد و همه اساطير و افسانه‏هاى كهنه است .
اين سخن پست است، يعنى مثنوى - - قصه پيغمبر است و پيروى‏

نيست ذكر بحث و اسرار بلند - - كه دوانند اوليا آن سو كمند

از مقامات تبتل تا فنا - - پايه پايه تا ملاقات خدا

شرح و حد هر مقام و منزلى - - كه به پر زو برپرد صاحبدلى

اما پاسخ مولوى به اينان، فقط يك كلمه است: ((قرآن را چه مى‏گوييد؟ ))
چون كتاب الله بيامد هم بر آن - - اين چنين طعنه زدند آن كافران‏

كه اساطيرست و افسانه ى نژند - - نيست تعميقى و تحقيقى بلند

كودكان خرد فهمش مى‏كنند - - نيست جز امر پسند و ناپسند

ذكر يوسف، ذكر زلف پر خمش - - ذكر يعقوب و زليخا و غمش

ظاهرست و هر كسى پى مى‏برد - - كو بيان كه گم شود در وى خرد - همان، 41 4237 . ?

سپس پاسخ قرآن را به منتقدان خود (قرآن ) نقل مى‏كند و از همان جا، پاسخ طاعان مثنوى را نيز پيش روى آنان مى‏نهد:
گفت اگر آسان نمايد اين به تو - - اين چنين آسان يكى سوره بگو

جنتان و انستان و اهل كار - - گو يكى آيت از اين آسان بيار - همان، 4 -4243. ?

از آن جا به بعد، حقيقت قرآن و اين كه آن كتاب بزرگ آسمانى، غير از ظاهر، بطونى نيز دارد، مى‏پردازد و آن را به عصاى موسى تشبيه مى‏كند كه به ظاهر، چوبى خشك است، اما در جاى خود اژدهايى است كه هر مكر و سحرى را مى‏بلعد و صولت موسوى را مى‏نماياند .
خداوند، ابايى ندارد از آن كه خود را ((قصه گو)) بخواند؛ بنگريد:
و لقد ارسلنا رسلنا من قبلك منهم من قصصنا عليك. (غافر،78)

تلك القرى نقص عليك من أنبائها . (اعراف، 101 )

و كلا نقص عليك من أنباء الرسل ما نثبت به فؤادك. (هود،120)

نحن نقص عليك احسن القصص . (يوسف، 3)

كذلك نقص عليك من أنباء ما قد سبق. (طه، 99)

ذلك من أنباء القرى نقصه عليك منها قائم و حصيد . (هود، 100)

به همين خاطر بود كه منكران و مخالفان قرآن، آن را ((اساطير الاولين )) يعنى داستان‏هاى كهن مى‏خواندند و اين شيوه وحيانى را نقص مى‏شمردند! آنان در قرآن ((تعميقى و تحقيقى بلند)) نمى‏ديدند و- قرآن، اين نقدهاى ظاهر بينانه را در چندين جاى گزارش كرده است؛ از جمله سوره‏هاى انعام، آيه 35 و انفال، آيه 31 و نحل، آيه 24 و مؤمنون، آيه 83 و فرقان ، آيه 5 و نمل، آيه 68 و احقاف، آيه 17 و قلم، آيه 15 و ... ? مفاد آن را عامه پسند و كودكانه مى‏پنداشتند و همه اين تهمت‏ها از آن جا ناشى مى‏شد كه قرآن ژست عالمانه به خود نگرفته و پر از تمثيل و داستان است .
از داستان‏هاى قرآن كه بگذريم، حكايات ملى و مذهبى ما نيز خود حكايتى ديگر دارند. قصه‏هاى بلند و كوتاهى كه در كتب اخلاقى، عرفانى و حتى فلسفى آمده‏اند، به مثابه ((معجون فرهنگ ))اند؛ زيرا چندين دانش و- مانند داستان ((حى بن يقظان)) از ابن سينا. ? بينش گاه در حكايت كوتاهى به هم مى‏رسند و مشى حكيمانه را باز مى‏گويند. گاه جهانى از معنا را مى‏توان در يك داستان فشرد و چون پاى تلخيص و ايجاز در ميان است، پس گاه مى‏توان چندين جهان تو در تو و پهلوى هم را در چند سطر لطيف و رقيق ريخت و معجونى ساخت و در حلق بيمارانى ريخت كه طبيبان دانشمند از عهده شناخت و درمان درد آن‏ها بر نيامده‏اند .
حكايات و داستان‏هاى دينى ما، چندين قابليت دارند كه در غير آن‏ها، يافت نمى‏شوند:
1.
كوتاه دامنى و گزيده گويى . با حريف هميشه نمى‏توان جنگ فرسايشى كرد . گاه چاره فقط در ضربه فنى او است و اين تنها از حركتى كوتاه و بى‏وقفه ساخته است؛ يعنى حكايت . حريف در اين جا همان دشمن درونى يا نفس مكار است كه عليه هر برهانى، برهانى در آستين دارد و در همه مجادلات پيروز است . چنين دشمنى را نمى‏توان به پاى ميز مذاكره و امضاى قرارداد كشاند . او را بايد محاصره كرد و در دم از پاى در آورد . نفس آدمى، از هر عالمى، عالم‏تر است و براى هر صيدى، دانه و دامى دارد و بسيار پر حوصله و فرصت طلب است . از پس عقل، به نيكى و راحت بر مى‏آيد ، اما در رويارويى با قلب سوخته و منقلب، زبون و تسليم است . لطايف كوتاه و حكمت‏هاى گزيده، قلب را مى‏لرزانند و از اين راه جبهه نفس را ضعيف مى‏كنند.
مثلا حكايت زير، مؤثر است، چون شرح و تفصيل در آن نيست و اگر مشروح و مفصل مى‏بود، چنين تأثيرى نداشت:
نقل است كه حسن بصرى روزى به صومعه رابعه رفت و گفت: (( از آن علم‏ها كه نه به تعليم بوده باشد و نه به شنيده، بلكه بى‏واسطه خلق به دل تو فرود آمده است، مرا حرفى بگو .)) گفت: ((كلاوه‏اى چند ريسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتى سازم . به دو درم بفروختم . و يكى در اين دست گرفتم و يكى در آن دست . ترسيدم كه اگر هر دو به يك دست گيرم، جفت شود و مرا از راه ببرد. )) - گزيده تذكرة الاولياء، ص 67 66 . ?
و اگر از اين خلاصه‏تر مى‏توانست باشد، مؤثرتر مى‏افتاد؛ بدين قرار:
رابعه را ديدند كه دو درهم، هر يك در دستى گرفته است . گفتند: (( چرا نه به يك دست گيرى؟ )) گفت: ((تا جفت نشود، كه دشمن، پراكنده به . ))
2
سادگى و گويايى . حكايات، از هر نوعى كه باشند، نوعا ساده و گويا هستند . اين سادگى و گويايى به حكمت خلق آن‏ها باز مى‏گردد؛ زيرا تمثيل و داستان، اساسا براى اين است كه حكمتى يا نكته‏اى را ساده كنند و اگر قرار باشد كه خود آن تمثيل و داستان هم پيچيده و مغلق باشد، فلسفه وجودى آن‏ها مسأله دار مى‏شود . اين سادگى و همه فهمى، اگر چه امتياز است، نزد برخى گناهى است نابخشودنى؛ زيرا حكمت نزد آنان، آن است كه عوام نفهمند و خواص را به زحمت اندازد؛ چنان كه درباره برخى آثار ميرداماد چنين گفته‏اند . لطيفه گفتگوى او با موكلان قبر، مشهور است و اين بيت:
((
صراط المستقيم )) مير داماد - - مسلمان نشنود كافر مبيناد

انتقاد بى‏جاى منكران قرآن نيز به همين خصيصه ((كتاب الله )) بر مى‏گردد؛ آن‏ها مى‏گفتند كه اين چه كتابى است كه ((كودكان خرد فهمش مى‏كنند)) و در او ((نيست تعميقى و تحقيقى بلند!)) پيش اين عالى جنابان، كتاب هر قدر پيچيده‏تر و ديرياب‏تر باشد، مهم‏تر و نغزتر است!مولوى كتاب‏هايى را كه دير ياب‏اند، اما تهى مغز، به كيسه‏هايى تشبيه كرده است كه گرهى سخت بر سر آن‏ها بسته‏اند و چون مى‏گشايى، هيچ نمى‏يابى:
روى نفس مطمئنه در جسد - - زخم ناخن‏هاى فكرت مى‏كشد...

عقده را بگشاده گير اى منتهى - - عقده سخت است بر كيسه ى تهى‏

در گشاد عقده‏ها گشتى تو پير - - عقده چندى دگر بگشاده گير

عقده‏اى كآن بر گلوى ماست سخت - - كه بدانى كه خسى يا نيك بخت‏

حل اين اشكال كن گر آدم دمى - - خرج اين كن دم اگر آدم دمى...

عمر در محمول و در موضوع رفت - - بى‏بصيرت عمر در مسوع رفت...

جز به مصنوعى نديدى صانعى - - بر قياس اقترانى قانعى -مولوى، مثنوى معنوى، تصحيح نيكلسون، دفتر پنجم، ابيات 574 557 . ?

سادگى صورت و روانى حكايات، نبايد ما را به اين وهم اندازد كه در آن‏ها عمق و پهناورى نيست . اين هنر حكايات است كه دقايق و لطايف را چنان ساده مى‏كنند كه گويى از اصل ساده‏اند؛ حال آن كه اگر همين حقايق در قالب‏هاى تحليلى و فلسفى ريخته شوند، سخت و لا ينحل مى‏نمايند. بدين رو است كه حافظ، نكته دان‏ها را به شنيدن حكايت مى‏خواند تا از تناقضى پيچيده، سر در آورند:
زان يار دلنوازم شكرى است با شكايت - - گر نكته دان عشقى، بشنو تو اين حكايت

آميختگى ((شكر و شكايت )) همان تناقضى است كه نكته دان عشق بايد آن را در قالب حكايت ببيند تا به درايت رسد.
3
تأثير گذارى . به دلايل بسيارى، داستان، تأثيرگذارتر از هر شيوه بيانى ديگر است . نخست اين كه داستان‏ها، چون آغاز و فرجامى پيوسته و حس‏انگيز دارند، خواندنى ترند و در هر حوصله‏اى مى‏گنجد . هر كس مى‏خواهد بداند كه آغاز آن به كجا مى‏انجامد و عاقبت آن شخص يا قهرمان چيست . حوصله و مجال خوانندگان، در پيشگاه حكايت، قابليت بيش‏ترى پيدا مى‏كند، و وقتى خواندند، لابد اثر مى‏پذيرند .
ديگر آن كه در حكايات، مفاهيم در قالب اشخاص و اشياء در مى‏آيند؛ يعنى به شكل ملموس‏تر و به قيافه‏هاى شناخته شده‏ترى ظاهر مى‏شوند . مفاهيم، هر قدر كه بلند و جذاب باشند، تا در قالب حوادث و مواجهات در نيايند، به نظر دست نيافتنى‏تر مى‏آيند.
آن همه توصيه به مطالعه قصص كه در قرآن و كتب عرفانى آمده است، مى‏تواند به همين دليل باشد كه آن‏ها آثار روشن‏تر و عميق‏ترى دارند .
تأثير گذارى حكايات، سبب شده است كه مطالعه آن‏ها در برنامه‏هاى اخلاقى و سلوكى، هميشه جايى براى خود داشته باشد و هر پيرى، مريدان خود را به حكايت خوانى و شنيدن داستان عارفان و قصه پارسايان بخواند. نمونه را، عطار در ذكر حالات و مقامات حاتم اصم، سخنى از وى نقل مى‏كند كه بسيار شنيدنى است:
و گفت: (( هر كه به مقدار يك سبع (يك هفتم ) از قرآن و حكايت پارسايان در شبانروزى بر خود عرضه نكند، دين خويش به سلامت نتواند داشت.)) - استعلامى، گزيده تذكرة الاولياء، ص 201 . ?
عرضه (( حكايت پارسايان در شبانروزى بر خود )) در كنار قرائت قرآن، همان با جان و دل سالك مى‏كند كه بهار با درختان.
همو از حمدون قصار نقل مى‏كند كه مى‏گفت: (( هر كه در سيرت‏هاى سلف نظر كند، تقصير خود بداند و باز پس ماندن خويش از درجه مردان.)) اين سخن حمدون، به واقع مهم و نغز است؛ زيرا وى با اين‏- استعلامى، گزيده تذكرة الاولياء، ص 273 . ? توصيه، يكى از كارآمدترين ابزار سنجش براى پيشرفت يا پسرفت معنوى انسان‏ها را بازگو كرده است . بدين ترتيب، هر كه بخواهد بداند كه كجا است و چند منزل از راه را پيموده و چند منزل ديگر تا مقصد در پيش دارد، راهى جز مطالعه ((سيرت سلف)) يعنى حكايت پيشينيان ندارد . بررسيدن ((سيرت سلف )) كه در سخن حمدون قصار آمده است، از راه مطالعه حكايات منسوب و مربوط خواهد بود، نه غور در آرا و انديشه‏هاى نظرى ايشان . چه، آن را ((سيرت)) نمى‏گويند.
ابوحامد غزالى (505 450 ه.) سخن را بالاتر برده و نظر در حكايات عارفان را مايه رغبت به عبادت شمرده است . وى در اصل ششم از ركن ((منجيات)) در كتاب كيمياى سعادت، دو راه براى علاج سستى در عبادت پيش مى‏نهد: نخست اين كه (( در صحبت مجتهدى باشد، تا وى را مى‏بيند، راغب شود . )) ديگر آن كه (( بايد احوال و حكايات مجتهدان مى‏خواند)) بدين ترتيب هرگاه كسى به بيمارى كسالت و سستى در عبادت مبتلا شده يا بايد به خدمت كسى برسد كه او در كار خدا، مجتهد (كوشنده) است يا حالات و داستان‏هاى آنان را بخواند . مراد غزالى از ((مجتهد)) كسى است كه در راه خدا، از هيچ جد و جهدى فرو گذار نمى‏كند و اهل تلاش و كوشش است . عبارت او در كيمياى سعادت بدين قرار است:
و چون نفس تن در ندهد و در اين عبادت، علاج آن بود كه در صحبت [ = همراهى ] مجتهدى باشد تا وى را مى‏بيند، راغب شود. يكى مى‏گويد: ((هرگاه كه در عبادت كاهل شوم، در اجتهاد محمد بن واسع نگرم تا يك هفته عبادت با من بماند. پس اگر چنين كس نيابد، بايد كه احوال و حكايات مجتهدان مى‏خواند و ما به بعضى از آن اشارت كنيم: ... - غزالى، كيمياى سعادت، ج 2، ص 496 . ?
سپس حكاياتى از داود طايى، ابو محمد جريرى، فتح موصلى، اويس قرنى، سفيان ثورى و ديگران مى‏آورد و در پايان مى‏گويد:
اين است احوال مجتهدان. و از آن بسيار است و حكايت دراز شود و در كتاب (( احياء)) بيش‏تر از اين بياورده‏ايم . بايد كه اگر بنده چنين‏-((احياء علوم الدين )) نام مهم‏ترين اثر غزالى است كه پيش از كيمياى سعادت تأليف كرده است . ? احوال نمى‏بيند، بارى مى‏شنود تا تقصير خويش شناسد و رغبت خير در وى حركت كند و با نفس خويش مقاومت تواند كرد . - كيمياى سعادت، ج 2، ص 499 . ?
از همه اين كارها كه بگذريم، سخن على (ع) در اين باره، حلاوت و عمق دگرى دارد؛ آن جا كه در نهج البلاغه مى‏فرمايد: (( من چنان در تاريخ و احوال پيشينيان غور و نظر كرده‏ام كه گويا با آنان زيسته‏ام و يكى از آنانم . )) در كنار همه اين توصيه‏ها، هشدارى نيز هست كه بايد شنيد و جدى گرفت. شايد اين هشدار را بيش از همه مولانا به خوانندگان آثارش داده است . وى چندين بار در مثنوى و فيه ما فيه خاطر نشان كرده است كه حكايات به مثابه پيمانه‏اند؛ يعنى همچنان كه از پيمانه، محتواى آن مراد است، از حكايات نيز معناى آن‏ها مقصود است .
اى برادر قصه چون پيمانه‏اى است - - معنى اندر وى بسان دانه‏اى است

دانه معنى بگيرد مرد عقل - - ننگرد پيمانه را گر گشت نقل -مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات 23 3622 . ?

بدين ترتيب، كالبد داستان چندان اهميت ندارد؛ اگر چه اجزايى از آن در ناسازگارى مطلق با عقل باشد . حتى همان حكاياتى هم كه مولوى آن‏ها را ((نقد حال خود)) مى‏شمارد، گاه كالبد و صورتى ناموزون دارند. او نخستين داستان مثنوى را نقد حال خوانده، مى‏گويد:
بشنويد اى دوستان اين داستان - - خود حقيقت، نقد حال ما است آن‏

ولى در همين حكايت، چند جاى، مثنوى خوانان را از نظر كردن در صورت داستان پرهيز مى‏دهد؛ چه صورت آن ناموزون و حتى غلط انداز است . و هم از او است:
اين حكايت يادگير اى تيز هوش - - صورتش بگذار و معنى را نيوش

به حق، بسيارى از حكايات دلپذير، صورتى نامعقول و نامقبول دارند؛ ولى سهل است، زيرا صورت در جنب سيرت، وانهادنى است . مولوى گاه كه تهمت حكايت گرى را از خود دور مى‏كند، به بعد جسمانى حكايات نظر دارد؛ يعنى صورت و اجزاى خاكى آن‏ها كه براى حفظ روح معنا، آفريده شده‏اند .
ما چه خود را در سخن آغشته‏ايم - - كز حكايت ما حكايت گشته‏ايم‏

من عدم و افسانه گردم در چنين - - تا تقلب يابم اندر ساجدين

اين حكايت نيست پيش مرد كار - - وصف حال است و حضور يار غار - همان، دفتر سوم، ابيات 8 1146 . ?

4
اسلوب مندى . داستان‏هاى كوتاه و بلندى كه در كتب پيشينيان آمده است، در نهايت مهارت و توسعه يافتگى در فن داستان سرايى است . در اين حكايات، تقريبا همه اصول ريز و درشت قصه گويى مراعات شده و مثلا آنچه بايد آخر گفته شود، در آغاز نمى‏آيد و يا ابزار جذاب سازى در آن‏ها به چشم مى‏خورد و ... .
درباره اسلوب فنى حكايات كهن، سخن فراوان مى‏توان گفت و نگارنده مترصد فرصتى است تا آنچه دريافته و يا گمان كرده، جايى بازگويد . در اين جا همين قدر مى‏توان گفت كه پيشينيان ما در نوشتن و ساختن داستان، دستى توانا داشته‏اند و اگر با فن داستان نويسى امروز، محك زنيم، برترى‏هاى بسيارى در حكايات آنان مى‏بينيم . ((بگذار تا وقت دگر.))

داستان حضرت یونس علی نبینا و آله و علیه السلام


يونس پيغمبر ـ عليه السّلام ـ پس از آنكه سي سال قوم خود را به ايمان دعوت نمود هيچ كدام ايمان نياوردند مگر دو نفر كه يكي عابدي بود به نام «تنوخا» و ديگري عالمي بود به نام «روبيل».
حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: خداوند عذاب وعده داده شده را از هيچ امتي برطرف نكرد مگر قوم يونس، هر چه آنها را به ايمان خواند نپذيرفتند. با خود انديشيد كه نفرينشان كند، عابد او را بر اينكار ترغيب مي‎نمود ولي روبيل مي‎گفت نفرين مكن زيرا خداوند دعاي تو را مستجاب مي‎كند، از طرفي دوست ندارد بندگانش را هلاك نمايد.
بالأخره يونس ـ عليه السّلام ـ ، گفتار عابد را پذيرفت و آنها را نفرين كرد، به او وحي شد كه در فلان روز و ساعت عذاب نازل مي‎شود، نزديك تاريخ عذاب، يونس به همراهي عابد از شهر خارج شدند ولي روبيل در همانجا توقف كرد، ساعت نزول بلا فرا رسيد، آثار كيفر ظاهر شد، قوم يونس آشفته شدند «چون هر چه گشتند يونس را نيافتند» روبيل به آنان گفت اينك كه يونس نيست به خدا پناه ببريد، زاري و تضرع كنيد شايد بر شما ترحمي فرمايد.
پرسيدند چگونه پناه ببريم؟ روبيل فكري كرد و گفت فرزندان شير خواره را از مادرانشان جدا كنيد بين شتران و بچه‎هايشان و گوسفندان و برّه‎ها و گوساله‎ها و ماده گاوها، تفرقه بيندازيد و در ميان بيابان جمع شويد، آنگاه اشك ريزان ازخداي يونس، خداي آسمان ها و زمين ها و درياها طلب عفو و بخشش كنيد.
به دستور روبيل عمل كردند منظره‎اي بس تأثر انگيز ايجاد شد اطفال شيرخوار گريه را ‎آغاز نمودند پيران كهنسال صورت بر خاك گذاشته اشك مي‎ريختند، آواي حيوانات و اشك و آه قوم يونس با هم آميخته بود، شايد خاشاك بيابان را نيز با خود هم آهنگ كردند رحمت بي‎انتهاي پروردگار جهان بر سر آنها سايه افكند، عذاب نازل شده برطرف گرديد، و به جانب كوه ها روانه شد.
پس از گذشتن تاريخ عذاب، يونس به طرف قوم خود بازگشت تا ببيند آنها چگونه هلاك شده‎اند با كمال تعجب مشاهده كرد مردم به طريق عادي زندگي مي‎كنند، عده‎اي مشغول زراعتند، از يك نفر پرسيد قوم يونس چه شد آن مرد يونس را نمي‎شناخت، پاسخ داد او بر قوم خود نفرين كرد، خداوند نيز تقاضاي ايشان را پذيرفت، عذاب نازل شد، ولي آنها گرد يكديگر جمع شدند گريه و زاري نمودند، از خدا خواستند بر آنها رحم كرده عذاب را بر طرف نمود، اينك در جستجوي يونس هستند،‌ تا ايمان آورند.
يونس خشمگين شد باز از آن محيط دور شد، و نزديك دريا رفت چنانچه خداوند نيز داستان خشم يونس را در اين آيه بيان مي‎كند وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ.
كنار دريا رسيد در آنجا يك كشتي را در حال حركت مشاهده كرد، تقاضا نمود او را نيز سوار كنند مسافرين موافقت كرده، يونس سوار شد، كشتي حركت كرد، ميان دريا كه رسيد خداوند يك ماهي بزرگ را مأمور نمود به طرف كشتي رود، يونس در ابتداء جلو نشسته بود حمله ماهي و هيكل درشت او را كه مشاهده كرد از ترس به آخر كشتي رفت ماهي باز به طرف يونس آمد، مسافرين گفتند: در ميان ما نافرماني است بايد قرعه بياندازيم بنام هر كس كه در آمد او را طعمه همين ماهي قرار دهيم، قرعه كشيدن بنام يونس خارج شد او را ميان دريا انداختند، ماهي يونس را فرو برد و او خويشتن را سرزنش مي‎كرد «فالتقمه الحوتُ و هو مليم» در روايت ابي الجارود حضرت باقر ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: سه شبانه روز در شكم ماهي بود در دل درياهاي تاريك خدا را خواند، دعا كرد مستجاب شد.
فنادي في الظلمات ان لا اله الّا انت سبحانك اني كنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجي المؤمنين.
فرياد برداشت در تاريكي‎ها؛ تاريكي شكم ماهي و تاريكي شب و تاريكي دريا، پروردگارا به جز تو خدائي نيست منزهي تو من از ستمكارانم، دعايش را مستجاب كرديم و او را از اندوه نجات داديم و اين چنين مؤمنين را نجات مي‎دهيم. ماهي يونس را به كنار دريا ميان ساحل انداخت، چون موهاي بدن او ريخته و پوستش نازك شده بود خداوند درخت كدوئي برايش در همانجا رويانيد تا در سايه آن از حرارت آفتاب محفوظ بماند، يونس در آن هنگام پيوسته به تسبيح و ذكر خدا مشغول بود تا آن ناراحتي و نازكي پوست برطرف شد، خداوند كرمي را مأمور كرد كه ريشه كدو را خورد، كدو خشك شد، يونس از اين پيش آمد اندوهگين گرديد، خطاب رسيد براي چه محزوني چه شده؟ عرض كرد در سايه اين درخت آسوده بودم، كرمي را مأمور كردي تا او را خشك كرد. فرمود، يونس اندوهگين براي خشك شدن يك درخت مي‎شوي كه آن را خود نكاشته‎اي و نه آبش داده‎اي و به آن اهميت نمي‎دادي، هنگاميكه از سايه‎اش بي‎نياز مي‎شدي امّا تو را اندوه فرا نمي‎گيرد براي صدهزار مردم بينوا كه مي‎خواستي عذاب بر آنها نازل شود اكنون آنها توبه كردند، به جانب ايشان برگرد، يونس بسوي قوم خود بازگشت همه گِردش را گرفتند ايمان آوردند.

 

زکریا و درخواست فرزند

زکریا(ع) یکى از پیامبران الهى است که عمر با برکت خویش را در راه دعوت به خداپرستى و خدمت در بیت‏المقدس سپرى نمود. وى آرزومند بود خداوند به او پسرى مرحمت کند تا پس از او رسالت پدر را استمرار بخشد و قوم او به گمراهى نیفتند؛ زیرا نشانه‏هاى گمراهى میان آنان هویدا بود، ولى پیرى و سالخوردگى حضرت و نازایى همسر سالخورده‏اش امید و آرزوى فرزند داشتن او را کاهش مى‏داد، امّا زکریا که به پروردگار خویش ایمان داشت، مى‏دانست هیچ مانعى نمى‏تواند در برابر قدرت الهى عرض اندام

کند. روزى در معبد، بر مریم وارد شد -چه این‏که مریم شب و روز خود را در آن‏جا مى‏گذراند - در برابر او خوراک و آشامیدنى و میوه‏هاى غیر فصلى ملاحظه کرد، از او پرسید اینها را از کجا آورده‏اى؟ پاسخ داد: اینها از نزد پروردگارى است که به هر که خواهد بى‏اندازه نعمت مى‏دهد. وقتى زکریا این نشانه‏هاى بارزِ قدرتِ الهى و احترامى را که به مریم پارسا و تنها عنایت کرده بود، مشاهده نمود، او را بر این داشت که با پروردگار خود مناجات کند و عرضه بدارد: پروردگارا، من پیر و سالخورده گشته‏ام و استخوان‏هایم ضعیف و ناتوان شده و موى سرم سپید گشته است، آرزو و امید بسیار دارم که دعایم را بپذیرى و به من فرزندى
عنایت کنى، چه این‏که من خود را از عطاى بى‏انتهاى تو هرگز محروم ندانسته، بلکه با استجابت دعایم انتظار سعادتمندى دارم. پروردگارا، من به جهت خواسته دنیوى و صِرف علاقه به فرزند به درگاهت دعا نکردم، امّا ملاحظه مى‏کنم که خویشاوندان من به تبهکارترین مردم تبدیل شده‏اند و مطمئن نیستم
پس از من احکام دین را به‏پاداشته و میان مردم به عدالت رفتار کنند، ولى پروردگارا با وجود نازایى همسرم، تو قادرى که دعایم را مستجاب گردانى و به من پسرى عنایت کنى تا علم و دانش و دین را از من و مُلک و پادشاهى را از آل یعقوب به ارث بَرَد و او را مورد خرسندى خویش قرار ده
.


کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیّا المِحْرابَ وَجَدَ

عِنْدَها رِزْقاً قالَ یا مَرْیَمُ أَنّى لَکِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ

عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ
*
هُنالِکَ دَعا زَکَرِیّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِى مِنْ لَدُنْکَ

ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ؛ 1


هر گاه زکریا در مکان عبادت بر مریم وارد مى‏شد، طعامى را نزدش ملاحظه مى‏کرد، گفت: اى‏مریم، این خوراکى‏ها را از کجا آورده‏اى؟
گفت: اینها از نزد خدایند، خداوند به هر که خواهد بى‏حساب روزى مى‏دهد اینجا بود که زکریا پروردگار خویش را خواند و عرضه داشت: پروردگارا، از پیشگاه خودت به من فرزندانى پاک سرشت عنایت کن، به راستى که تو دعا را مى‏شنوى و مستجاب مى‏گردانى
.


ذِکْرُ رَحْمَةِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیّا * إِذ

نادى‏ رَبَّهُ نِداءاً خَفِیّاً * قالَ رَبِّ إِنِّى وَهَنَ العَظْمُ

مِنِّى وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً وَلَمْ أَکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ

شَقِیّاً * وَإِنِّى خِفْتُ المَوالِىَ مِنْ وَرائِى وَکانَتِ امْرَأَتِى

عاقِراً فَهَبْ لِى مِنْ لَدُنْکَ وَلِیّاً * یَرِثُنِى وَیَرِثُ مِنْ آلِ

یَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیّاً؛ 2


پروردگار تو از رحمت خویش بر بنده‏اش زکریا سخنمى‏گوید، آن‏گاه که زکریا خداى خود را نهانى خواند و عرض کرد: پروردگارا،استخوان‏هایم سست گشته و پیرى مویم را سپید نموده است، ولى من هیچ گاه از
عطاى تو محروم نبوده‏ام. بار خدایا، من از این وارثان کنونى بیمناکم که راه باطل پویند و همسرم نیز نازاست، از پیشگاه خود به من جانشینى شایسته عنایت کن که وارث من و همه آل یعقوب باشد، خداوندا، او را وارثى پسندیده و صالح مقرر دار
.


//////////////////////////////////////////////////////////////

مژده ولادت یحیى(ع)


خداوند دعاى زکریا را به استجابت رساند و فرشتگانى را نزد او فرستاد تا به او مژده دهند که خداى متعال به زودى به او فرزندى عنایت خواهد فرمود و نام یحیى را برایش برگزیند که ویژه اوست و هیچ کس را به این اسم نام‏گذارى نکرده است و به‏زودى برکات الهى بر او وارد مى‏شود وى به کتاب الهى ایمان مى‏آورد و پیشواى قوم خود خواهد بود و از شهوات و هواى نفس اجتناب و دورى مى‏کند زکریا از این مژده شگفت‏زده شد؛ زیرا او پیرمردى سالخورده بود و همسرى نازا داشت که حتى در دوران جوانى، فرزندى از او متولد نشده بود. بدو گفته شد: خداوند این چنین اراده فرموده و این کار بر او آسان است، چنان که خداوند تو را نیز از نیستى به هستى آورد. اینجا بود که زکریا از پروردگار خویش خواست: تا نشانه و علامتى براى او ارائه دهد که پى‏ببرد همسرش بارداراست و خداى متعال او را مطلع ساخت. علامتى که به واسطه آن برباردارى همسر خود آگاه گردد، این خواهد بود که مدت سه روز نمى‏تواند با مردم سخن بگوید و چیزى را جز با اشاره دست یا چشم و یا حرکت دادن سر و امثال آن، نمى‏تواند بدانان بفهماند. زکریا سه روز بدین منوال گذراند، چه این‏که خداوند به او دستور داده بود در مدت این سه روز خدا را
زیاد یاد کرده و در صبح و شام او را تسبیح گوید؛ زیرا وى هر چند توان سخن گفتن با مردم را ندارد، ولى مى‏تواند عبادت نموده و خدا را تسبیح گوید

خداى متعال فرمود


یا زَکَرِیّا إِنّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ اسْمُهُ

یَحْیى‏ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیّاً * قالَ رَبِّ أَنّى‏

یَکُونُ لِى غُلامٌ وَکانَتِ امْرَأَتِى عاقِراً وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ

الکِبَرِ عِتِیّاً * قالَ کَذلِکَ قالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ

وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً * قالَ رَبِّ اجْعَلْ

لِى آیَةً قالَ آیَتُکَ أَلّاتُکَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَ لَیالٍ سَوِیّاً
*
فَخَرَجَ عَلى‏ قَوْمِهِ مِنَ المِحْرابِ فَأَوْحى‏ إِلَیْهِمْ أَنْ

سَبِّحُوا بُکْرَةً وَعَشِیّاً؛ 3


اى زکریا، ما تو را به پسرى به‏نام یحیى مژده مى‏دهیم، و قبلاً کسى را به این اسم ننامیده‏ایم. عرض کرد: پروردگارا، چگونه من صاحبِ فرزند مى‏شوم، در صورتى که همسرم نازاست و من پیرى سالخورده‏ام
فرشته گفت: خداوند فرمود: این کار بر من آسان است و من خودت را از نیستى به هستى آوردم. عرض کرد: پروردگارا، برایم نشانه‏اى قرار ده. فرمود نشانه‏ات این باشد که سه روز با مردم سخن نگویى. وى از محل عبادت خارج و نزد مردم رفت و خداوند به آنان وحى کرد که صبح و شام به ذکر و تسبیح خدا بپردازید

فَنادَتْهُ المَلائِکَةُ وَهُوَ قائِمٌ یُصَلّى فِى

المِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیى‏ مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ

مِنَ اللَّهِ وَسَیِّداً وَحَصُوراً وَنَبِیّاً مِنَ الصّالِحِینَ * قالَ

رَبِّ أَنَّى‏ یَکُونُ لِى غُلامٌ وَقَدْ بَلَغَنِىَ الکِبَرُ

وَامْرَأَتِى عاقِرٌ قالَ کَذلِکَ اللَّهُ یَفْعَلُ ما یَشاءُ* قالَ رَبِّ

اجْعَلْ لِى آیَةً قالَ آیَتُکَ أَلّا تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَةَ أَیّامٍ

إِلّا رَمْزاً وَاذکُرْ رَبَّکَ کَثِیرا وَسَبِّحْ بِالعَشِىِّ

وَالإِبْکارِ؛ 4


سپس فرشتگان زکریا را که در محراب عبادت به نماز ایستاده بود، ندا کردند که خداوند تو را به ولادت یحیى مژده مى‏دهد، چه این‏که او نبوت عیسى را تصدیق مى‏کند و خود فردى پیشوا وپارسا و پیامبرى
از شایستگان است، عرضه داشت: پروردگارا، چگونه من صاحب فرزندى شوم در صورتى که پیر و سالخورده گشته‏ام و همسرم نیز نازاست: گفت: چنین است کار خدا، هر عملى را بخواهد انجام مى‏دهد. عرض کرد: پروردگارا، برایم نشانه‏اى مقرر فرما، فرمود: نشانه‏ات این است که مدت سه روز با مردم جز به اشاره سخن نگویى، و پروردگار خویش را صبح و شام بسیار ذکر و تسبیح بنما
.


//////////////////////////////////////////////////////////////

پیامبرى یحیى


اراده الهى تحقق یافت و همسر زکریا(ع) باردار شد، پس از پایان مدت حمل، یحیى متولد گشت، خداوند به وى موهبت‏هاى بزرگى بخشید، از جمله به او هوشمندى و خوش فهمى عنایت کرد و به او دستور داد تا تورات را بخواند و با عزمى راسخ به دستورات آن عمل نماید و از همان کودکى به وى بینشى عطا کرد که توان درک و فهم دین و احکام آن را داشته باشد و از رحمت وافر خویش به او نفسى رؤوف و قلبى مهربان عنایت کرد و او را از پلیدى‏ها پاکیزه گرداند و پرهیزکار و فرمانبردار خدا قرار داده و در مدت زندگى
مرتکب گناهى نشد و به پدر و مادر فوق‏العاده نیکى و احسان مى‏نمود. او انسانى فروتن و خوش‏رفتار بود. خداوند بر او درود پاک فرستاد و او را در عافیت و امان قرار داد تا هیچ گونه گزندى در روز ولادت، و روز وفات و روز قیامت که براى حسابرسى در پیشگاه خداوند زنده مى‏شود، به او نرسد.

خداى متعال فرمود


یا یَحْیى‏ خُذِ الکِتابَ بِقُوَّةٍ وَآتَیْناهُ

الحُکْمَ صَبِیّاً * وَحناناً مِنْ لَدُنّا وَزَکاةً وَکانَ تَقِیّاً
*
وَبَرّاً بِوالِدَیْهِ وَلَمْ یَکُنْ جَبّاراً عَصِیّاً * وَسَلامٌ

عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ یَمُوتُ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیّاً؛ 5


اى یحیى، کتاب آسمانى را به قوّت نبوت فراگیر و ما در همان سن کودکى به او مقام نبوت بخشیدیم. او از نزد ما انسانى مهربان و پاک سرشت و پرهیزکار بود، وى به پدر و مادر خود مهربانى و نکوکارى نمود و
گردنکشى و نافرمانى آنها نکرد. درود بر او باد آن روز که متولد گشت و آن روز که از دنیا مى‏رود و زمانى که زنده برانگیخته شود

 



1-
آل عمران (3) آیات 37 - 38


2-
مریم (19) آیات 2 - 6


3-
همان، آیات 7 - 11


4-
آل عمران (3) آیات 39 - 41


5-
مریم (19) آیات 12 - 15

 

داستان‌های قرآنی : خوبان را بشناسیم

در این نوشتار، به ذکر صفات عباد‌الرحمن می‌پردازیم و تذکر این نکته ضروری است که خصوصیات و ویژگی‌هایی که در این آیات (63 ـ 75 سوره‌ی فرقان) برای آنان ذکر شده است، برخی به جنبه‌های اعتقادی و برخی دیر به جنبه‌ی اخلاقی، اجتماعی و فردی پرداخته. روی هم رفته مجموعه‌ای از والاترین ارزش‌های انسانی هستند.

1. تواضع و فروتنی

عباد‌الرحمن آنانی هستند که با تواضع و فروتنی به روی زمین راه می‌روند. در واقع نخستین توصیفی که از عباد‌الرحمن شده است، نفی کبر و غرور و خود‌خواهی است که در تمام اعمال انسان و حتی در چگونگی راه رفتن او آشکار می‌شود.

2. حلم و بردباری

زمانی که جاهلان به آنان خطاب جاهلانه کنند، با سلام و بیان خوش جواب می‌دهند.

افراد نادان و جاهل وقتی به این انسان‌های شایسته می‌رسند و به آنان سخنان زشت می‌گویند و مسخره‌شان می‌کنند، آنان با صبر و بردباری به آن‌ها پاسخ شایسته می‌دهند.

3. شب‌زنده‌داری

آنان کسانی هستند که با دل و جان، شب را با سجده و قیام صبح می‌کنند.

نیمه‌ی شب با خدا راز و نیاز می‌کنند و با وجود خستگی روز و شیرینی خواب، بدون ریا و تظاهر با پروردگارشان راز و نیاز کرده و روح و جان خویش را از آلودگی‌ها پاک می‌کنند.

4. ترس از مجازات و کیفر الهی

آنان دائم با دعا و تضرع می‌گویند: پروردگارا! عذاب جهنم را از ما بر‌گردان که عذابی سخت و مهلک است. آنان شب‌ها را با یاد خدا صبح کنند و روز را با نیکی به خلق شب کنند و دائم در حال دعا هستند.

5. اعتدال در انفاق

آنان هنگام انفاق به مسکینان ،اسراف نکرده و بخل هم نمی‌ورزند؛ بلکه در بخشش و احسان، میانه‌رو و معتدل می‌باشند و از هر گونه افراط و تفریط در کارها، مخصوصاً در مسائل انفاق به دور هستند.

6. توحید خالص

آنان کسانی هستند که معبود دیگری را با خداوند نمی‌خوانند.

آنها از هر گونه شرک و دوگانه و یا چند گانه پرستی به دور هستند حضرت علی(ع) می‌فرماید: هر‌کسی خدا را یاد کند، خدا او را یاد می‌کند؛ و همانا دوام ذکر خدا، دل و اندیشه را روشن می‌سازد.

7. احترام به نفوس

نفس و جانی را که خداوند محترم گردانیده، جز به حق نمی‌کشند و هرگز دستشان به خون پاکی آلوده نخواهد شد.

8. پرهیز از زنا

دامان عفتشان هرگز آلوده نمی‌شود و زنا نمی‌کنند. آنها بر سر دو راهی کفر و ایمان، ایمان را بر سر دو راهی امنیت و نا‌امنی، امنیت را؛ و بر سر دو راهی پاکی و آلودگی، پاکی را انتخاب می‌کنند. آن‌ها محیطی خالص از هر گونه شرک، نا‌امنی، بی‌عفتی و نا‌پاکی با تلاش و کوشش خود فراهم می‌سازند.

9. عدم حضور در صحنه‌ی باطل

آنان کسانی هستند که شهادت به باطل نمی‌دهند، در قرآن کریم و روایات از آن به عنوان یک گناه عظیم یاد شده است.

10. کریمانه از لغو گذشتن

چون با لغو مواجه شوند، بزرگ‌وارانه از آن می‌گذرند. لغو، هر عمل یا گفته‌ای است که هدف عقلانی نداشته باشد. بنابراین عباد‌الرحمن، اگر از جایی بگذرند که اهل لغو و انسان‌های غافل به هرز‌گی و لغو‌گویی سرگرم باشند، مجذوب عیش و نوش آنان نگردیده و با متانت و بزرگواری می‌گذرند و در لغو و هرزگی آنان شرکت نمی‌کنند و فساد جدیدی به وجود نمی‌آورند. در حقیقت آنها نه در مجلس باطل حضور پیدا می‌کنند و نه آلوده‌ی لغو و بیهودگی می‌شوند.

11. تدبّر در آیات الهی

هر گاه آیات پروردگارشان به آنها گوشزد شود کر و کور روی آن نمی‌افتند. چشمی بینا و گوشی شنوا به هنگام برخورد با آیات پروردگار دارند.

12. دعا و در‌خواست‌ه

از خداوند، همسران و فرزندان صالح و شایسته درخواست می‌کنند.

پیوسته از درگاه خداوند می‌خواهند و می‌گویند: پروردگارا! از همسران و فرزندان ما کسانی قرار ده که مایه‌ی روشنی چشم ما گردند.

عباد‌الرحمن توجه خاصی به تربیت فرزند و خانواده‌ی خویش دارند و برای خود در برابر آن‌ها مسئولیت فوق‌العاده‌ای قائل‌اند.

امام صادق‌(ع) می‌فرماید: رسول خدا‌(ص) فرمود: فرزند صالح و شایسته، گیاه خوشبویی است از جانب خداوند که آن را میان بندگان خود تقسیم فرموده، به راستی که ریحانه‌های من از دنیا حسن و حسین می‌باشند.
منبع:تبیان